شمارهٔ ۱۶۳ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا ز آتش تب مغز استخوان خنک است
قبای شعله چو پیراهن کتان خنک است
چو شعله سرکشی گلرخان همه گرمی ست
به مشرب دل من یار مهربان خنک است
هزار حیف که صوفی به صد پیاله شراب
نشد به باده کشان گرم و همچنان خنک است
به باغ ز آمدن خویشتن پشیمانم
چه سود گرمی بلبل که باغبان خنک است
به سایه ی گل و سنبل چه کار مرغان را
درین چمن که چو خس خانه، آشیان خنک است
نشاط انجمن از صحبت عزیزان است
چمن برای همین، موسم خزان خنک است
همین ز صحبت واعظ نه مجلس افسرده ست
چو صبح از نفس سرد او جهان خنک است
سلیم بس که دلم از نفاق رنجیده ست
چو تیغ در نظرم روی دوستان خنک است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات متضاد شاعر اشاره دارد. او از آتش تب و گرما صحبت میکند، اما در عین حال آرامش و خنکی را از عشق و محبت یاری که بر دل او سایه افکنده است، احساس میکند. شاعر به ناامیدی صوفیانی اشاره میکند که با وجود نوشیدن شراب، هنوز در جستجوی گرما و عشق هستند. او از حضور خود در باغ حسرت میخورد و به آرامش در سایه گلها اشاره میکند. در نهایت، شاعر از صحبتهای کسلکننده واعظ و نفاق در روابط انسانی نام میبرد که او را رنج داده و بر دلش تاثیر منفی گذاشته است. بطور کلی، شعر بر تضاد بین گرمی عشق و سردی ناامیدی تأکید دارد.