شمارهٔ ۱۸۶ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
با تو گل را سر و سامان خودآرایی نیست
سرو را پیش تو سرمایه ی رعنایی نیست
مرو ای شمع و مرا بر سر فریاد میار
همچو اطفال، مرا طاقت تنهایی نیست
گرچه زنجیر به پا از رگ خارا دارد
نفس شیرین نتوان گفت که هر جایی نیست
ما و این خرقه ی پشمینه که درویشان را
چون سکندر هوس جامه ی دارایی نیست
دل ز وحدت چو به کثرت رود از عرفان است
کعبه شهری ست، سیه خانه ی صحرایی نیست
من گرفتم که شدی شبلی ایام سلیم
حاصل این همه هیچ است چو دنیایی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساس تنهایی و ناتوانی در برابر زیبایی و عشق است. شاعر میگوید که حتی گلها و سروها در نزد معشوق لذتی ندارند و او به جای شمعی در تاریکی، در دیوانگی و فریاد است. او بیان میکند که در وابستگیها و زنجیرها هم نمیتواند از خود بیخبر باشد و دلش به وحدت نمیرسد. در این دنیا، حتی تلاشها و زحمات درویشها هم بینتیجه است و در نهایت، همه چیز بیمعناست. شاعر به حسرت زندگی و بیارزشی دنیایی که در آن زندگی میکند اشاره میکند.