نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۷ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا که وصل تو گل را بهار دلخواه است

چمن ز رخنهٔ دیوار، چشم بر راه است

به هرکجا روم از کوی او، دلم آنجاست

گدا به خانه، ولی کاسه بر سر راه است

مبین حقیر کسی را، که شمع در شب تار

به از عصای بلند است، گرچه کوتاه است

به پنجه شانه‌ام از تارهای موی سفید

چو شانه‌ای‌ست که در کارگاه جولاه است

مپرس حال مقیمان خانهٔ افلاک

که نان به طاق بلند است و آب در چاه است

سلیم از مه نو حال آسمان پیداست

نشان مرکب طفلان رکاب کوتاه است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی‌های وصل و عشق اشاره دارد. شاعر از دل‌مشغولی‌ها و آرزوهایش می‌گوید و بیان می‌کند که هرجا برود، دلش فقط در آنجا که معشوقش هست، آرام می‌گیرد. او از ارزش و اهمیت عشق سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که در دنیای تاریک و ناامیدی، عشق مانند شمعی روشن است. همچنین، شاعر به وضعیت زندگی و معیشت دیگران اشاره می‌کند و به نوعی به تفاوت‌ها و مشکلات زندگی اشاره می‌کند. در نهایت، او به سادگی و بی‌پناهی انسان‌ها در دنیای بزرگ اشاره دارد، در حالی که عشق و امید همچنان برای او و دیگران مهم است.