شمارهٔ ۱۹۲ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کدام گل که به دامن ز نوبهارم نیست؟
ولی چه سود که دستی به آن نگارم نیست
به راه وعده مرا سوخت، گر لبش امشب
هزار بوسه دهد، مزد انتظارم نیست
شهید عشقم و از سوز دل چو خاکستر
به غیر شعله گلی بر سر مزارم نیست
گل پیاده ام و شادم از سبکباری
که چون نسیم چمن، هر خسی سوارم نیست
ز بی دلی به اسیران عشق رشک برم
حریف باخته ام، مایه ی قمارم نیست
سلیم منفعل از باغبان خویشتنم
که برگ سبزی در دست شاخسارم نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عدم وجود گلهایی که دوست دارد اشاره میکند و از فقدان محبوبش سخن میگوید. او به احساس سوختن و انتظار برای لبخند محبوبش پرداخته و بیان میکند که عشقش باعث شده به شکل خاکستر درآید. همچنین، شاعر از سبکباری و شادابی خود به عنوان یک گل پیاده سخن میگوید، در حالی که به بیدلی و حسرتش بر اسیران عشق هم اشاره میکند. در نهایت، او به ناکامیاش در عشق و عدم حضور ثمرهای از زحماتش اشاره میکند و خود را سلیم و منفعل در برابر باغبانی که نتوانسته به دستاوردی برسد، میبیند.