نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۹ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو شعله گرم درآمد، چو گل به تاب نشست

چراغ باده بیارید کآفتاب نشست

چو ناامید ازو گشت، دل قرار گرفت

سپند سوخته چون شد ز اضطراب نشست

به شمع انجمن ما نسیم محرم نیست

ازان ز پرده ی فانوس در نقاب نشست

به بزم باده مرو بی صحیفه ی غزلی

سفینه ای بطلب تا توان به آب نشست

نشست یار چو پیشت، نماز چیست سلیم

نماز خویش قضا کن که آفتاب نشست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال و هوای یک مجلس بزم و می‌نوشی می‌پردازد. شاعر از گرمای شعلۀ عشق و تأثیر آن بر دل سخن می‌گوید. هنگامی که امید به عشق کاهش می‌یابد، دل به آرامش می‌رسد. شاعر اشاره می‌کند که در این بزم، نمی‌توان به سادگی از رازها پرده برداشت و توصیه می‌کند که به یاد عشق و احساسات، بدون پیش‌فرض باید در این مجلس حاضر شد. نهایتاً، به لحظه‌ی غروب و عدم فرصت برای نماز اشاره می‌کند و از معشوق می‌خواهد که به مسئولیت‌های خود بپردازد.