شمارهٔ ۲۱۲ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نارسایی به هنر در همه جا همراه است
جامهٔ سرو ز موزونی او کوتاه است
قسمتم نیست که از بند غم آزاد شوم
رفت صد قافله و یوسف من در چاه است
هر که برخاست ز شوق تو، دگر ننشیند
پا درین بادیه گر ماند، سرم در راه است
عقل ما در طلب وصل به جایی نرسد
میوه بر شاخ بلند است و عصا کوتاه است
از چه رو ریخته و حمزه لقب یافته است
می چون لعل مگر خون زمرد شاه است؟
در محبت گله از ما نتوان کرد سلیم
خبر از خویش نداریم، خدا آگاه است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و رنج ناشی از جدایی و نارسایی در عشق میپردازد. شاعر احساس میکند که در اوضاع سخت، نامناسب و ناتوان است و نمیتواند از غم رهایی یابد. او به بیثباتی در زندگی و عشق اشاره میکند و میگوید تلاشهایش بیثمر است. در نهایت، او تاکید میکند که نمیتوان از او گله کرد چرا که خود نیز از حال خویش بیخبر است و تنها خدا از وضعیت او باخبر است.