نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۷ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

پنجهٔ عشقم دگر قفل فغان پیچیده است

همچو شمعم شعله‌ای بر استخوان پیچیده است

گر نمی خواهد کند گل آتش خس پوش ما

باز این دود از کجا در آشیان پیچیده است

ترک چشمت می برد مرغ دلی بهر کباب

باز تا دست کدامین ناتوان پیچیده است

همچو لعل از سنگ خیزد گوهر نایاب وصل

کوهکن همچون صدا بر کوه ازان پیچیده است

بود هر چه بر زمین، خود کرد خاکستر سلیم

دود آهم این زمان بر آسمان پیچیده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر نشان‌دهنده عمق احساسات عاشقانه و دردهای درونی شاعر است. او از قفل شدن عشق و غم در وجودش سخن می‌گوید و خود را به شمعی تشبیه می‌کند که شعله‌اش بر استخوانش نشسته است. شاعر به این موضوع اشاره می‌کند که اگر گلی نمی‌خواهد به عشقش برسد، پس این دود و غم از کجا ناشی می‌شود. دیوانگی عشق او را به سمت کبابی می‌کشاند و از ناتوانی در رسیدن به معشوقش سخن می‌گوید. همچنین، او زیبایی عشق را با گوهر نایابی تشبیه می‌کند که به سختی به دست می‌آید. نهایتاً، بر این نکته تأکید دارد که هر چیزی که بر زمین انجام داده، حالا به آتش تبدیل شده و غم و آتش اشک‌هایش به آسمان رفته است.