نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۸ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هرجا نشسته، بی سروسامان نشسته است

نقش دلم به عشق، پریشان نشسته است

رفت از برم چو یار، تماشای گریه کن

دریا بود خموش چو طوفان نشسته است

از دل اثر نماند [و] غم او همان به جاست

بر باد رفت خانه و مهمان نشسته است

از بس فشرده ام به هم از جور روزگار

دندان من چو بخیه به دندان نشسته است

موری ز قید سلسله ی غم خلاص نیست

این گرد بر سریر سلیمان نشسته است

ای گل بیا که بی تو به طرف چمن سلیم

دلگیر همچو طفل دبستان نشسته است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر حال و روز فردی را توصیف می‌کند که از جدایی یار و غم به شدت رنجیده است. او به ناکامی و بی‌نظمی در زندگی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که دلش در عشق پریشان و آشفته است. شاعر بیان می‌کند که با رفتن یارش، سکوت و عواطف تلخی بر دلش حاکم شده و غم او همچنان باقی مانده است. همچنین، او از شدت فشار روزگار احساس درد و رنج می‌کند و به نوعی به این وضعیت غم‌انگیز خود اشاره می‌کند که همچون موری در چنگال غم گرفتار است. در پایان، شاعر از گلی می‌خواهد که بیاید تا او را از این دل‌تنگی نجات دهد.