نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۹ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

یوسف هندی نژاد من مرا از بر گریخت

دل کجا ماند به جای خویش چون دلبر گریخت

بود هندستانی و از روی خود مهتاب دید

زان به شبگیر بلند آن شوخ مه پیکر گریخت

آنکه پروردم به صد خون جگر در دیده اش

عاقبت چون قطره ی اشکم ز چشم تر گریخت

اعتمادی بر غلامان سیاه ای خواجه نیست

سایه از همرنگی ایشان ز پیغمبر گریخت

طاقت سوز فراق او دلم با خود ندید

آتشی دارم کزو چون دود خاکستر گریخت

صد تمنا بود دل را از وصال او سلیم

کارها بسیار با او داشتم، کافر گریخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از غم جدایی و فراق یوسف هندی نژاد صحبت می‌کند. او از درد و سوزی که در دلش به خاطر دوری معشوق دارد، پرده برمی‌دارد. یوسف که هندی و زیباست، همچون ماه در شب می‌درخشد اما از او جدا می‌شود. شاعر به یاد می‌آورد که چقدر برای این عشق زحمت کشیده و با او بوده، اما نهایتاً این عشق به حسرت و اندوه منتهی می‌شود. او احساس می‌کند که اعتمادش به دیگران بی‌نتیجه است و در نهایت، دلش از وصال معشوق خالی و بی‌خبر باقی مانده است. تمام تلاش‌ها و ارداتش به یاس و ناامیدی ختم می‌شود.