شمارهٔ ۲۲۱ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به خاک هند مرا تاب زیستن ز کجاست
که چون حباب مرا زندگی به آب و هواست
چنان مدار معاشم ز پهلوی خویش است
که تا فتیله ی داغم ز بندهای قباست
گریختن ز جفای زمانه ممکن نیست
کجا رویم که خورشید گردنامه ی ماست
به چشم اهل کمال آسمان و خورشیدش
به دست طفل دبستان، کتاب شاه و گداست
ز ننگ خدمت مخلوق همچو سایه به خاک
فتاده ام، که نگویند پیش خود برپاست
نهاده شوق رهی پیش پای من که درو
ز چوب تیر، پر مرغ را به دست عصاست
ز حسن داده ترا روزگار سامانی
که احتیاج تو ای بت همین به نام خداست
کسی سلیم سلامت نرفت در ره عشق
چه خارها که درین راه شعله را در پاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره زندگی و چالشهای آن میپردازد. شاعر به زندگی در خاک هند و ناتوانی در فرار از مشکلات زمانه اشاره میکند و به نوعی حس ناتوانی و سرگردانی را به تصویر میکشد. او تأکید میکند که زندگیاش بهمثابه حبابی است که تحت تأثیر آب و هواست و از طرفی، سایهای از ننگ خدمت به دیگران بر دوش اوست. در نهایت، شاعر به دشواریهای عشق و مسیر زندگی اشاره میکند و به این نکته میپردازد که کسی در این راه به سلامت نرسیده و همیشه موانع و چالشها وجود دارد. این جملات نشاندهنده عمق احساسات و تفکرات شاعر درباره عشق، زندگی و دشواریهای آن است.