شمارهٔ ۲۲۲ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
صاف می از دگران، لای ته شیشه ز ماست
اول کاسه و دردی که شنیدی اینجاست
نیست از قید غم امید خلاصی ما را
خط آزادی ما بر ورق صبح فناست
زور بازو به چه کار کسی آید اینجا
قوت مرد ره عشق تو در پنجه ی پاست
نتوان دفع غمم کرد کز آیینه ی من
ریشه ی سبزه ی زنگار ز جوهر پیداست
جهد بی شوق به جایی نرسد در ره عشق
بال چون نیست چه حاصل که کبوتر پر پاست
خرقه گر در گرو باده کنم، منع مکن
نیست چیزی دگرم، عالم درویشی هاست
زاهدان به که نباشند دعاگوی کسی
از لب اهل ریا، فاتحه تکبیر فناست
نیست در شهر به ما حاجت احباب، سلیم
گذری کن به سوی دشت که مجنون تنهاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان دردها و رنجهای عاشقانهاش میپردازد. او از آزادی و امید صحبت میکند و میگوید که در دنیای عشق، تلاش بیفایده است اگر عشق را درک نکرده باشیم. شاعر به نوعی از زهد و عبادت انتقاد میکند و اشاره میکند که دعاهایی که از دل اهل ریا برمیخیزد، بیاثر است. او همچنین از تنهایی مجنون (نماد عاشق) در دشت سخن میگوید و میخواهد که دیگران به او بپیوندند. در کل، شعر ترکیبی از درد، عشق و نقد به ظواهر مذهبی و اجتماعی است.