شمارهٔ ۲۲۵ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شمعیم و زندگانی ما در گداز ماست
پروانه ایم و سوختن خود نیاز ماست
رسوا گذشته ایم ازین باغ چون بهار
هر جا گلی شکفته ببینید، راز ماست
گر می کنی به مذهب آزادگان عمل
بگشای دست بسته که شرط نماز ماست
مهمان به خانه دیر چو ماند، عزیز نیست
کوتاهی زمانه ز عمر دراز ماست
ما را گریز نیست ز ناز تو چون سلیم
هر حلقه ای ز زلف تو دام نیاز ماست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به تشبیه زندگی انسانها به شمع و پروانه میپردازد و بیان میکند که زندگی با درد و آتش سوزان مواجه است. او از رسوایی و گذشته خود در قالب باغی بهار گونه صحبت میکند و میگوید که هر جا گل شکفته میشود، رازی در آن نهفته است. شاعر از مخاطب میخواهد که اگر میخواهد به آموزههای آزادگان عمل کند، دستش را آزاد کند چون این شرط نماز اوست. او همچنین به گذر زمان و ناپایداری زندگی اشاره میکند و میگوید که به خاطر این گذر زمان، ماندن مهمان در خانه دیر ارزش ندارد. در نهایت، او نسبت به زیبایی و جذابیت عشق خود نرمخویی میکند و هر زنجیری که به عشق او متصل است را نشانهای از نیاز میداند.