شمارهٔ ۲۲۷ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شعلهای چون شمع من در پردهٔ فانوس نیست
چون رخش یک گل به گلزار پر طاووس نیست
گاه بر گل میزنم خود را، گهی بر خار و خس
طایر شوقم، به پایم رشتهٔ ناموس نیست
این سخن را در کجا خود میتوان گفتن که ما
خاک ره گردیدهایم و رخصت پابوس نیست
راهبر کی جانب رهزن گذارد، کافرم
خضر ما گر در میان کاروان جاسوس نیست
جز نوای یا علی بن ابی طالب، سلیم
از دلم مطلب که زنگ حیدری ناقوس نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر با استفاده از تمثیلهای زیبا، از احساسات و دروننگری خود سخن میگوید. او به تشبیه شعله شمع اشاره میکند که در پرده فانوس محو شده و به تعبیری دیگر به گل و خار میزند، نمایانگر نوسان میان خوشی و تلخی در زندگی است. او از سختیهای مسیر زندگی میگوید و اینکه به دلیل موقعیتش، نمیتواند به راحتی به دیگران نزدیک شود. همچنین، به عدم وجود راهنما در زندگی اشاره میکند و نوعی ناامیدی را از عدم حمایت میبیند. در نهایت، او در جستجوی صدای مدد و یاد حیدر علی (ع) است که نشان از عشق و ارادتش به او دارد.