شمارهٔ ۲۲۶ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به نقش طالع ما چشم قرعه حیران است
کتاب همچو گل از فال ما پریشان است
به خط رسانده بسی عشق ما نکویان را
بیاض دیده ی ما پر ز خط خوبان است
به وادیی که من از شوق گم شدم، کعبه
سیاه خانه نشینی ازان بیابان است
هزار نامه ام از بیم غیر، قاصد را
به زیرپوست چو جلد کتاب پنهان است
محبتی که بود در میان اهل جهان
چو آشنایی دهقان و آسیابان است
خوشم که پیر خرابات خوانده فرزندم
که همچنین پدری باب ما یتیمان است
خدنگ غمزه بجز قصد اهل دل نکند
حذر که ابروی خوبان کمان شیطان است
ز بس که بی رخت افسرده است، پنداری
که اول گل ما آخر چراغان است
سلیم سرو سراسر روی هوس دارد
خیال کرده که لاهور هم صفاهان است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف وضعیت روحی و عاطفی شاعر میپردازد. شاعر احساسات و عشقهایش را از طریق استعارههایی مانند "طالع" و "قرعه" بیان میکند و اشاره میکند که زندگیاش پر از سردرگمی و اشتیاق است. او از زیباییها و پنهانیهای عشق و ارتباطات بین انسانها صحبت میکند و به غم و اندوهی که نتیجه فاصلهها و جداییهاست اشاره دارد. شاعر به این نکته نیز میپردازد که در دنیای پر از عشق و محبت، ارتباط و همنشینی میتواند به شکل ساده و عادی مانند رابطهای بین کشاورز و آسیابان باشد. او از نیکبختی خود در داشتن پدری جاه طلب و همچنین از زیباییها و پیچیدگیهای عشق و زندگی یاد میکند. در نهایت، به زیبایی و دلربایی افرادی که عاشقند نیز تأکید میشود.