نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۸ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بنای توبه ز ابر بهار در خلل است

می دوآتشه عمر دوباره را بدل است

ز شام تا دم صبح است وقت می خوردن

میان روز، بط می خروس بی محل است

کجاست ساغر می تا مرا کند بلبل

برای مرغ چمن، گل سفینه ی غزل است

به سوی دیر و حرم خضر گو دلیل مباش

مرا که همچو کمان این دو خانه در بغل است

ز نفس خود مشو ایمن، که اعتمادی نیست

به خانه زادی آن توسنی که بدعمل است

کرم ز غیرت هم می کنند اهل جهان

که رعشه سلسله جنبان پنجه های شل است

کدام راز که از دل نمی شود معلوم

کتابخانه ی صاحبدلان چو گل بغل است

چو احتیاج عصا شد، مشو ز خود غافل

ستون بنای کهن را علامت خلل است

به اقتضای قضا، کار خویش را بگذار

که «سعی بیهده پاپوش می درد» مثل است

سلیم پیش اجل برد شکوه ی هجران

خبر نداشت که او خود مصاحب اجل است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تأملات شاعر در مورد زندگی، توبه و گذر زمان می‌پردازد. شاعر به زیبایی‌های بهار و لذت‌های زندگی اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که باید از فرصت‌های زندگی بهره‌برداری کرد. او به حذر از اعتماد به نفس بی‌جا و خیانت زمان اشاره می‌کند و می‌گوید که در هر لحظه باید هوشیار باشیم. در نهایت، شاعر به عدم شناخت عمیق از رازهای دل و درک نادرست از زندگی اشاره می‌کند و به این نکته می‌رسد که انسان باید با آگاهی از سرنوشت خود زندگی کند و خود را در دام‌های بیهوده نیندازد.