شمارهٔ ۲۴۸ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بهار آمد و ما را به باغ راهی نیست
شکفته شد چمن و رخصت نگاهی نیست
چو لاله در ته باران نشسته آن مستم
که غیر سایه ی ابرم دگر پناهی نیست
شراب با رخ زردم چه کارها که نکرد
به روزگار چنین آب زیرکاهی نیست
چو مور بر سر غربال در جهان خراب
به هیچ جا نگذاریم پا که چاهی نیست
امید فیض اگر هست از گدایان است
بجز کلاه نمد، پشم در کلاهی نیست
رسیده کار به جان، گر سلیم ازان بدخو
گناه خویش بپرسد کسی گناهی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساس بیپناهی و ناامیدی خود اشاره میکند. بهار آمده، اما او نمیتواند از زیباییهای طبیعت بهرهمند شود. مانند لالهای که در باران نشسته، احساس سرخوشی و آرامش ندارد و سایهای جز ابر بر سرش نیست. او همچنین به ناامیدی و عاقبت دردناکی که به واسطه بدقُلقیها و مشکلات زندگی به بار آمده، اشاره دارد. در نهایت، او به این نکته میرسد که امیدش تنها به گدایان و افرادی است که کمترین چیز را دارند و در زندگیاش جز کاستی و عذاب چیزی نمیبیند.