شمارهٔ ۲۵۱ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
پایه ی نعش مرا یار من از جا برداشت
آخر از خاک مرا آن گل رعنا برداشت
در رهش هیچ کس از خاک مرا برنگرفت
نقش پا را نتواند کسی از جا برداشت
بگذر از هستی و خود را به مقامی برسان
تا درین ره ننهی سر، نتوان پا برداشت
کوه و صحرا همه گلزار شد از گریه ی من
مژه ام منت ابر از سر دنیا برداشت
ساقی از بزم برون رفت و دلم با خود برد
از پی باده مگر رفت که مینا برداشت؟
رفت آن سرو روان چون سوی گلزار سلیم
بلبل از دامن گل دست تمنا برداشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق و دردناک شاعر در مورد جدایی و فراق میپردازد. شاعر از لحظهای میگوید که یار او، نعش او را از زمین برداشت و به او اشاره میکند که حتی از خاک هم آن گل زیبایش را جدا کرده است. در ادامه، او به ناامیدی از دیگران در کمک کردن به او اشاره میکند و میگوید که هیچ کس نمیتواند رنج او را درک کند. شاعر دعوت به ترک دنیا و رسیدن به مقام بالا میکند، تا بتواند از رنج و درد فاصله بگیرد. همچنین، با نگاهی به طبیعت، میبیند که کوه و دشت نیز تحت تأثیر اشکهای او گلزار شدهاند و در نهایت، به دلمشغولی خود درباره می و باده و جدایی معشوق اشاره میکند. در کل، شعر به احساس درد و جدایی و longing در عشق پرداخته است.