شمارهٔ ۲۷ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو تیغ نیست محابا ز خصم پیشهٔ ما
به روی سنگ دود همچو آب شیشهٔ ما
ز شور عشق بود هرکه باخبر، داند
که هست نالهٔ ما بانگ شیر بیشهٔ ما
ز فیض ابر بهاری ز بس تهیدستیم
سلام خشک فرستد به شاخ، ریشهٔ ما
نمانده قدر هنر، ورنه دادی از انصاف
زمانه چون مه نو، آب زر به تیشهٔ ما
شراب بیلب معشوق زهر باشد، ازان
چو زهر خورده بود سبز، رنگ شیشهٔ ما
چه گل سلیم تواند کسی ز ما چیدن؟
چو شمع میخورد از آتش آب، ریشهٔ ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عاشقانه و دردهایی میپردازد که ناشی از عشق و فراق است. او با تصاویری از طبیعت و نمادهای زندگی، وضع ناگوار و تهی بودن خود را به تصویر میکشد. به نوعی، شعر به ناکامی و ناتوانی در یافتن عشق واقعی اشاره دارد، و از جدایی و دوری میگوید. شاعر حسرت زمانه و عدم ارزشیابی هنری را نیز مطرح میکند و در نهایت، عشق را با عواطف تلخی شبیه به زهر توصیف میکند که بدون معشوق هیچ لطفی ندارد.