نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۶ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شکسته خاطرم و رغبت نشاطم نیست

دماغ صحبت و سودای اختلاطم نیست

زنم بر آتش و از سوختن نیندیشم

به کار خویش چو پروانه احتیاطم نیست

کشم برون ز جهان انتظار راهروان

غبار قافله ام، کار در رباطم نیست

رهی نمود به صحرای حشر، عشق مرا

که همچو سیل گذر بر پل صراطم نیست

ز عیب خویش چو طاووس چون شوم غافل؟

درین چمن که جز آیینه در بساطم نیست

چه طالع است درین بوستان سلیم مرا

که زعفران شدم و رنگی از نشاطم نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حال ناخوشایند و بی‌نشاطی خود سخن می‌گوید. او به نقص‌ها و مشکلات وجودی‌اش اشاره می‌کند و حس می‌کند که مانند پروانه‌ای بی‌هدف، در زندگی خود گردشی ندارد. احساس می‌کند که نمی‌تواند از دیگران الهام بگیرد و به جایی برای آرامش و امید برسد. در نهایت، او به سرنوشت غم‌انگیز خود در زندگی اشاره می‌کند که با وجود زیبایی‌های ظاهری، درونش خالی از نشاط و شادی است.