شمارهٔ ۲۷۷ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ایام بهار است و گلی در چمنم نیست
عشرت همه جا هست، در آنجا که منم نیست
آتش به بساط افکندم گرمی آهی
غیر از پر پروانه گل انجمنم نیست
در کشور ما حادثه را دست دراز است
شادم که به غربت خبری از وطنم نیست
بر روی کسی در مگشا خانه ی خود را
صدبار اگر دوست بگوید که منم، نیست!
اعضای من از داغ تو با مهر و نشان است
هر عضو که بی داغ تو باشد ز تنم نیست
آشفته بیان همچو سلیمم، اگر احباب
دارند سخن بر سخن من، سخنم نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساس تنهایی و غم ناشی از دوری از وطن و محبوبش میپردازد. بهار را به عنوان زمانی برای شادی و سرسبزی توصیف میکند، اما در چمنش گلی وجود ندارد و عشق و شادی در اطرافش حس نمیشود. وی از آتش دل و حسرتی که از نبود محبوب دارد، سخن میگوید و ابراز میکند که اعضای بدنش به یاد و داغ محبوبش گواهی میدهند. در نهایت، احساس سردرگمی و آشفتهحالی خود را مطرح میکند و بیان میکند که اگرچه دوستانش دربارهاش سخن میگویند، اما او هیچ سخنی برای گفتن ندارد.