شمارهٔ ۲۷۹ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خطش دمید و به نازش نیاز من باقی ست
هزار بوسه مرا پیش آن دهن باقی ست
گل همیشه بهار پیاله می گوید
خزان رسید و همان آب و رنگ من باقی ست
ادای حق محبت تمام نتوان کرد
هزار جان دگر پیش کوهکن باقی ست
حدیث درد دل من نمی شود آخر
سخن نماند و مرا با تو صدسخن باقی ست
هزار سال ز مرگم گذشته است و هنوز
ز حسرت تو مرا آب در دهن باقی ست
خزان کشید ز گل انتقام بلبل را
هنوز دعوی مرغان این چمن باقی ست
چو شمع کشته برونم ز انجمن مبرید
هنوز در سر من شوق سوختن باقی ست
به غیر جسم ضعیفی جنون به من نگذاشت
مرا ز عشق تو یک تار پیرهن باقی ست
غبار من به غریبی سلیم رفت به باد
هنوز در دل من حسرت وطن باقی ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حس درد و جدایی صحبت میکند و با استفاده از استعارهها و تصویرسازیهای زیبا، احساسات عمیق خود را بیان میکند. او اشاره میکند که عشق و نیاز به معشوق همچنان در دلش باقیست، حتی با وجود دوری و فراق. او به زندگی، مرگ و حسرت اشاره میکند و میگوید که رغم گذشت زمان، احساسات و یادآوریهای مرتبط با عشق و وطن هنوز در درونش زندهاند. شاعر همچنین به محبت و زیباییها اشاره میکند و بیان میکند که غم و آتش عشق، حتی در تنهایی او نیز وجود دارد. در مجموع، این شعر بیانگر عمق احساسات و احساس تنهایی شاعر است.