نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸۱ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در دلم بگذشت و چشمم اشک بی‌تابانه ریخت

زاهدی را گویی از کف سبحهٔ صد دانه ریخت

خانه ام با سوختن خو کرده، گویا روزگار

رنگ این ویرانه از خاکستر پروانه ریخت

دست عقل از حلقه‌ی آشفتگانم دور کرد

همچو مویی کز سر زلف بتان از شانه ریخت

از سر دنیا دل من خوش به آسانی گذشت

مشت خاکی گویی از دامان این دیوانه ریخت

نیست ممکن کز سرشک دیده، دل رامم شود

چند بتوان در ره مرغ هوایی دانه ریخت

چشم مست او نگاهی کرد سوی من سلیم

در بن هر موی من پنداشتی پیمانه ریخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به غم و احساس درد خود اشاره می‌کند. او می‌گوید که اشک‌هایش مانند دانه‌های تسبیح از دست می‌افتند و خانه‌اش به سوختن عادت کرده است. شاعر از جدایی و سردرگمی خود سخن می‌گوید و به بی‌هدفی زندگی اشاره می‌کند. او همچنین به عشق و زیبایی‌های زندگی اشاره می‌کند که در دلش امیدی باقی نمی‌گذارد. در نهایت، نگاه معشوقی را توصیف می‌کند که انگار در هر موی او، نشانی از محبت و شراب وجود دارد. به طور کلی، شعر پر از حسرت، عشق و دلشکستگی است.