شمارهٔ ۲۸۵ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شراب غمزه ی مست تو خون بی گنه است
ز فتنه آنچه به عاشق نمی کند، نگه است
چو کاغذی که بر آن مد کشند از پی مشق
ز تازیانه ی او پای تا سرم سیه است
گذشت آنکه نهد باغبان به ما منت
بهار آمد و عالم تمام سیرگه است
شمار لشکر غم را همین قدر دانم
که چشم حوصله تا کار می کند، سپه است
دل شکسته ی ما مهر و کین نمی داند
ز هر دری که درآیی سوی خرابه ره است
تو حسن کعبه چه دانی که نیستی محرم
ز دور، جامه ی هر کس، گمان بری، سیه است
سلیم، یوسف دل را خبر چه می پرسی
بجز خدای که داند که در کدام چه است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر به توصیف احساسات غمناک و عاشقانه خود میپردازد و به مفاهیمی چون بدبختی، غم، و زیبایی اشاره میکند. او میگوید که شراب عشق، حالتی از بیگناهی را به دردها و غمهای او میافزاید. همچنین به کمبود شفقت و محبت در روابط اشاره میکند و میگوید که دل شکستهی او از کینه و محبت بیخبر است. شاعر در نهایت به معرفت و درک خداوند اشاره میکند و میگوید تنها اوست که از حال دل آگاه است. این اشعار با استعارههای زیبا و عمیق، حس و حال ناشی از عشق و اندوه را به تصویر میکشد.