نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۰ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گرمی گریه به سودای تو دامانم سوخت

همچو صبح از اثر داغ، گریبانم سوخت

هیچ جایی اثری نیست ز خاکستر من

آتش عشق تو از بس که پریشانم سوخت

کیست این شعله ی بی باک ندانم، کآمد

آنچنان در نظرم گرم که مژگانم سوخت

از سموم چمن عشق چو شاخ سنبل

استخوان ها همه در پیکر عریانم سوخت

کم ز پروانه نیم، لیک ندیدم هرگز

آن قدر گرمی ازان شمع که بتوانم سوخت

قاتلم را نشناسند درین بزم، که عشق

همچو پروانه به شب های چراغانم سوخت

سبزه ی دامن جویم، ولی از شوق سلیم

حسرت تشنگی ریگ بیابانم سوخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و دردهای ناشی از آن می‌گوید. او از گریه‌هایش که به خاطر عشق محبوبش رخ داده، به سوختن دامنش اشاره می‌کند. احساساتش به شدت شدید و آزاردهنده‌اند؛ به گونه‌ای که او را از درون می‌سوزانند. او نمی‌داند چه چیزی این آتش سوزان را به وجود آورده و به شدت تحت تأثیر عشق قرار گرفته است. او تشبیه می‌کند که مانند پروانه‌ای است که در نور شمع می‌سوزد و در این حال، حسرت و دلتنگی او را فرامی‌گیرد. در پایان، به تمایل و شوق خودش اشاره می‌کند که همچون تشنگی در بیابان است. در کل، این شعر نشان‌دهندهٔ عواطف عمیق و درد عشق است.