شمارهٔ ۲۹۲ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که دل ز ورق حرف کینه خواهی شست
سرشک بی تو ز مژگان من سیاهی شست
حدیث کوثر آن لب به خضر رخصت نیست
زبان اگرچه به صد آب همچو ماهی شست
سرشک دیده ی پیران نشان نومیدی ست
به گریه دست ز خود شمع صبحگاهی شست
ز پاس رنگ حنا، دست خود نمی شویی
به حیرتم که ز دنیا چگونه خواهی شست
سلیم پای غباری چو در میان آید
نمی توان ز دل آن را به عذرخواهی شست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاطفی و درونی شاعر پرداخته و نشان میدهد که او از کینه و غم خود رنج میبرد. شاعر میخواهد دل خود را از این احساسات پاک کند، اما میداند که این کار دشواری است. او به حیات و امید، که به رنگی شبیه به حنا اشاره دارد، فکر میکند و در نهایت به عدم توانایی در فراموشی و پاکسازی دل خود از غبار دنیا میرسد. در کل، شعر نشاندهنده تضاد بین دلزدگی و تلاش برای پاکسازی احساسات است.