شمارهٔ ۲۹۵ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کاروان اشک هرگه بی توام از دل گذشت
تا به مژگان از غبار خاطرم در گل گذشت
انتقام خویش خون بی گناهان می کشد
نیستم آگه که بعد از من چه بر قاتل گذشت
در غم عشق بتان راز جهان از من مپرس
غرقه ی دریا، چه می داند چه بر ساحل گذشت
رهرو عشق ترا مقصد نمی دانم کجاست
این قدر دانم که همچون راه از منزل گذشت
برق دامن می کشد از خرمن امید ما
حیف اوقاتی که در تحصیل این حاصل گذشت
بس که از بیم عطا کفران نعمت می کنند
از سرشک منعمان آب از سر سایل گذشت
لذت آسودگی در خاک و خون غلتیدن است
بعد آسایش نمی دانم چه بر بسمل گذشت
از گران خیزی بیابان را به تنگ آورده ام
کاروان نقش پا هم از من کاهل گذشت
شمع را فانوس حاجت نیست کز منع غرور
باد نتواند به پیرامون این محفل گذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به توصیف درد و اندوه ناشی از عشق و جدایی میپردازد. شاعر در هر بیت، از حس عمیق غم و تنهایی سخن میگوید و به مرور زمان و تأثیرات آن بر زندگی و احساساتش اشاره میکند. او به تأمل در گذشته و بیخبری از سرنوشت آینده میپردازد و به این نکته میرسد که آلام عشق و فقدان را نمیتوان به سادگی درک کرد. در نهایت، بارها از بیتوجهی به نعمتها و دردهای ناشی از جدایی سخن میگوید و به وضعیت خود به عنوان یک رهرو در مسیر عشق مینگرد.