شمارهٔ ۳۰۶ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم به عشق ز آسیب فتنه آزاد است
چراغ بزم سلیمان مصاحب باد است
دماغ نکهت گل نیست ما خموشان را
به عندلیب بگویید این چه فریاد است
کسی نمانده که گیرد خبر ز حال کسی
به باغ نوحه ی قمری ز فوت صیاد است
به کار خویش همه محکم اند اهل جهان
برای مخزن خود غنچه قفل فولاد است
غبار گشت و ز سرگشتگی خلاص نشد
چه شورش است که در خاک آدمیزاد است؟
کسی ندیده ز خوبان وفا، مکش آزار
ببین چه قهقهه ای کبک را به فرهاد است
به حسن بت چو برهمن تعجب من دید
به خنده گفت که این رتبه ای خداداد است
به کوی او که رساند سلیم خاک مرا؟
اگر کسی زند آبی بر آتشم، باد است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عاشقانه و مشکلات انسانی پرداخته است. شاعر از عشق و آزادی خود صحبت میکند و به تب و تابهای دل آدمی اشاره میکند. او به سرنوشت غمانگیز عاشقان و کمبود خبر و حال دیگران در دنیای پرمشغله اشاره میکند و روی غفلت و بیتوجهی مردم نسبت به یکدیگر تأکید دارد. در عین حال، شاعر از مسائلی چون وفا و زیبایی نیز سخن میگوید و در آخر به احساسات عمیق و درونی خود اشاره میکند که در انتظار محبت و توجه است. این احساسات به نوعی تحت تأثیر جهان پرآشوب و بیوفای اطرافش هستند.