شمارهٔ ۳۰۷ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شکوه ی احباب را نتوان به خود مشکل گرفت
تا زبان باشد، نمی باید سخن در دل گرفت
بیخودی در وصل از من انتقام خود کشید
داد دل از کشتی ما موج در ساحل گرفت
عشق از قید گرانجانی مرا آزاد کرد
همچو برق از جا جهد، آتش چو در کاهل گرفت
زان بود در حشر از اجر شهادت بی نصیب
کز تپیدن خونبهای خویش را بسمل گرفت
در سراغ کوی او از کعبه خواهم همتی
از برای راه باید توشه در منزل گرفت
دل کجا ماند، سراپای مرا چون عشق سوخت
حال پروانه مپرس آتش چو در محفل گرفت
هستی ما کی حریف عشق می گردد سلیم
پیش راه سیل را نتوان به مشتی گل گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و دشواریهای عشق است. شاعر به این نکته اشاره میکند که نمیتوان از شکوه و دردهای احباب به سادگی گذشت، و تا زمانی که زبان وجود دارد، نمیتوان سکوت کرد. عشق او را آزاد کرده و به شدت درگیر احساساتش شده است. همچنین، بیان میکند که در شرایط عاشقانه، دلش به شدت میسوزد و نمیتواند از آتش عشق رهایی یابد. در نهایت، شاعر به این اشاره دارد که عشق نمیتواند به سادگی با موانع مواجه شود و بر خلاف موانع، عشق همچون سیل جاری است که نمیتوان آن را مهار کرد.