شمارهٔ ۳۲۹ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نشان هستی من چون حباب پیرهن است
ز ضعف، بند قبای من آستین من است
مکن ز سایه ی دیوار خویش ما را دور
که آشیانه ی ما چشم زخم این چمن است
دلم به سینه ز آسیب نفس ایمن نیست
که گرگ یوسف ما را درون پیرهن است
چگونه در صف مردان عشق پای نهی
که جان عزیز ترا چون چراغ بیوه زن است
همیشه چشم بدی در قفای خود داریم
غبار قافله ی ما ز خاک راهزن است
چو نیست نغمه ی سازی، شراب نتوان خورد
که نان خشک به از آب خشک حرف من است
چه گنج ها که نثار سخن شهان کردند
اگر زمانه دگر شد، سخن همان سخن است
سلیم، ذوق خموشی مرا ز کار انداخت
دلم ز قطع نفس همچو دلو بی رسن است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر دربارهٔ وجود و ارتباطات انسانی میپردازد. شاعر با اشاره به fragility یا آسیبپذیری وجود خود، به تشبیه حباب پرداخته و ضعف و ناتوانی خود را نشان میدهد. او از دوری از سایهها و نگاه بد دیگران میگوید و به آسیبپذیری دلش اشاره میکند. همچنین، شاعر به عشق و دردهای ناشی از آن میپردازد و بیان میکند که در مسیر زندگی همیشه با خطرات و چالشها روبروست. در نهایت، او به تأثیر زمانه و کلام اشاره میکند و بر اهمیت خموشی و عدم قطع نفس تأکید میکند. شعر، تنهایی و رنجهای انسانی را به تصویر میکشد.