شمارهٔ ۳۴۷ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گلی به رنگ رخش گلستان ندارد هیچ
بهار گلشن حسنش خزان ندارد هیچ
چه دست بر کمرش بردن و چه خمیازه
که چون میان دو مصرع، میان ندارد هیچ
کسی که رفته چو نور نظر مرا از چشم
نشانش از که بجویم، نشان ندارد هیچ
نتیجه ای که دهد راستی، تهیدستی ست
الف همیشه برای همان ندارد هیچ
بریز خون سلیم و برو فراغت کن
کسی به همچو تویی این گمان ندارد هیچ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی بینظیری و خالی بودن برخی از زیباییها و احساسات اشاره دارد. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا، به این نکته میپردازد که حتی در بهترین شرایط، چیزی برای اعتنا وجود ندارد. او به جدایی از محبوب و دشواری یافتن نشانهای از او اشاره میکند. در پایان، شاعر به این واقعیت میرسد که در واقعیت، ثمره راستین زندگی، تهیدستی و فقر است و به نوعی، بیفایده بودن تلاش برای به دست آوردن چیزهایی که در نهایت بیاهمیتاند را یادآور میشود.