نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۶ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

سودی به ره عشق ز تدبیر نباشد

یک کار نکردیم که تقصیر نباشد

بی زلف تو آرام به فردوس ندارم

جایی نتوان بود که زنجیر نباشد

در هر نفسی رنگ دگر برکند این باغ

با غنچه بگویید که دلگیر نباشد

آیینه به کف گیر که از رشک بمیریم

در کشتن ما حاجت شمشیر نباشد

افسوس جوانی، که خرد هر که ستوری

پرسد ز فروشنده که این پیر نباشد!

معشوق جوان را چه غم عاشق پیر است

نقصان شکر نیست اگر شیر نباشد

فریاد سلیم از ستم او که ندارم

یک شکوه که چون گریه گلوگیر نباشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عواطف و احساسات عاشقانه و دردناک شاعر می‌پردازد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که در عشق تدبیر و حسابگری معنا ندارد و هر اقدامی که انجام دهیم، ممکن است کم‌وبیش ناتوانی ما را نشان دهد. او از دوری معشوق و نبود زلف او به آرامش نمی‌رسد و تأکید می‌کند که در هر لحظه، تغییراتی در احساساتش رخ می‌دهد. شاعر، عشق را با زنجیری به تصویر می‌کشد که فرد را در بند نگه می‌دارد و از گزراندن جوانی بدون توجه به رنج‌ها و مشکلات صحبت می‌کند. او همچنین به حسادت و رنج ناشی از عشق اشاره می‌کند و در نهایت، به عدم وجود یک شکوه واقعی از معشوق پرداخته و حسرت جوانی را برمی‌شمارد.