شمارهٔ ۳۷۶ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به غیر کار جفا آسمان نمیداند
خموش باش که گردون زبان نمیداند
به تنگنای جهانم ملال و عیش یکیست
که مرغ بیضه بهار و خزان نمیداند
ز لطف نیست مرا گر گذاشتهست به باغ
که آشیان مرا باغبان نمیداند
هما سلیم مرا خشک و ناتوان دیدهست
هنوز لذت این استخوان نمیداند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس تنهایی و ناامیدی شاعر اشاره دارد. او میخواهد بگوید که آسمان و دنیا درک نمیکنند که او چه حالتی دارد. شعر به تضاد بین شادی و غم در زندگی اشاره میکند و میگوید که در شرایط سخت، تمایز بین خوشی و غم از بین میرود. شاعر احساس میکند که حتی اگر در جایی زیبا باشد، کسی به وضعیت او توجهی ندارد. در نهایت، او از ناتوانی و خشکی وجود خود گلایه میکند و به لذتهای زندگی که فراموش شدهاند، اشاره مینماید.