نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۸ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز دل غبار به چشم پر آب می‌آید

همین متاع ز ملک خراب می‌آید

مپرس مرغ چمن را که سوخته‌ست ای گل؟

ز آتش تو چو بوی کباب می‌آید

ز فوت تشنه‌لبان ره تو در گوشم

صدای گریه ز آواز آب می‌آید

به روز حشر ترا دادخواه چندان است

که خون ما ز کجا در حساب می‌آید

سوار چون شوی از باغ تا سر بازار

گل پیاده ترا در رکاب می‌آید

چراغ داغ ز عشق تو می‌شود روشن

به جوی زخم ز تیغ تو آب می‌آید

علاج درد دل ما ز توست ای ساقی

کز آب دست تو بوی گلاب می‌آید

ز شوق مرگ، نشاط از ملال نشناسم

که هوش نیست کسی را که خواب می‌آید

سلیم این قدر از توبهٔ تو می‌دانم

که از دهان تو بوی شراب می‌آید!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساسات عمیق و دردهای ناشی از عشق را بیان می‌کند. او به زیبایی‌های طبیعت و عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که غبار از دلش به چشمش می‌آید. شاعر از زخم‌ها و مشکلاتی صحبت می‌کند که از عشق ناشی می‌شوند و به یادآوری آتش عشق و سوختن پرنده چمن اشاره می‌کند. او همچنین به روز قیامت و حسابرسی اشاره کرده و می‌گوید که این عشق و دوستی‌اش همواره در یادش باقی می‌ماند؛ حتی وقتی که به بازار می‌رود، گل یاد او را در کنار خود دارد. شاعر وضعیت چشمانش و آثار عشق بر دلش را به تصویر می‌کشد و این که شوق زندگی عشق او را از ملال دور می‌کند. در نهایت، شاعر به می‌گساری و لذت‌های ناشی از آن اشاره می‌کند که بوی شراب را از دهان محبوبش حس می‌کند.