شمارهٔ ۳۹۱ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو حسن سبز تمنای اهل دید بود
مباش گو به چمن گل چو سرو و بید بود
به بزم شوق، پی آب خوردن دل ما
سفال سبز به از چینی سفید بود
فلک چگونه گشاید دری به روی کسی
که هر ستاره ی او قفل بی کلید بود
کدام فیض که در محفل محبت نیست
چراغ کشته ی این انجمن شهید بود
ترا که فصل شباب است جام می مگذار
که می به دست جوانان حنای عید بود
سلیم را ز جنون نیست بیم کشته شدن
که مست عشق ترا تیغ، برگ بید بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و عشق اشاره دارد و بیانگر حسرت و آرزوهایی است که در بین مردم وجود دارد. شاعر با توصیف گلها، بزم شوق و پرهیز از نا امیدی، به اهمیت عشق و محبت در زندگی اشاره میکند. او همچنین بر لزوم استفاده از لحظات جوانی و شادی تأکید میکند و میگوید که جوانان باید از این فرصتها بهرهبرداری کنند. در نهایت، او عشق را به عنوان نیرویی توصیف میکند که حتی در شرایط سخت، فرد را به جلو میبرد و از ترس از دست دادن نمیهراساند.