نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹۲ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گل به غفلت ز گلستان جهان برخیزد

غنچه از خواب در ایام خزان برخیزد

گر سبک می روم از بزم تو بیرون چه عجب

گرد هر طور که بنشست چنان برخیزد

جسم خاکی ست غباری که میان من و اوست

ای خوش آن لحظه که آن هم ز میان برخیزد

گر لب تشنه ی خود را به لب جوی نهم

دود چون اشک من از آب روان برخیزد

دارد ای دوست ز تو شکوه ی بسیار سلیم

وای اگر مهر خموشی ز دهان برخیزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و غموک بس نگرش درباره عشق و جدایی می‌پردازد. شاعر از بیدار شدن گل و غنچه در بهار و احساس تنهایی و دل‌تنگی خود می‌گوید. او اشاره می‌کند که جسم او تنها یک غبار است و آرزو دارد لحظه‌ای برسد که این غبار نیز از میان برود. همچنین، او تشبیه‌های زیبایی به خروش آب و اشک می‌زند که نشان‌دهنده‌ی عواطف درونی اوست. در نهایت، شاعر از دوست خود می‌خواهد که مهر و عشق خود را فاش نکند و از شکایت او بپرهیزد.