شمارهٔ ۴۱۶ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا به کوی تو دلگرمی شراب آورد
که ریگ بادیه را سوی باغ، آب آورد
شکست رنگ به جای خمار گل ها را
که لاله آمد و یک سرمه دان شراب آورد
ز ناله یار رمید و به گریه رامم شد
گلی که باد ز من برده بود، آب آورد
به حیرتم که چه مشاطگی ست عشق ترا
که مرگ را به نظر خوبتر ز خواب آورد
لب تو در پی بیهوشی من است چنان
که آب اگر طلبیدم ازو، شراب آورد
به ترکتاز کجا می رود ندانم حسن
که پا ز حلقه ی گوش تو در رکاب آورد
ز خط به گرد گل او سلیم سبزه دمید
فغان که سایه شبیخون بر آفتاب آورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به زیبایی و تاثیر عشق و شراب بر دل و جانش میپردازد. او بیان میکند که عشق مانند شرابی است که روح را سرشار میکند و حتی در سختیها و بیتابیها، آرامش و خوشی به او میبخشد. همچنین، عشق او را به حیرت میافکند، چون برایش مرگ را زیباتر از خواب جلوه میدهد. لب محبوبش او را به بیهوشی و مستی میکشاند و او در تفکر دربارهی زیباییهای عشقش غرق شده است. در نهایت، شاعر به تأثیرات زندگی و گذشت زمان بر زیبایی و دلباختگی میپردازد و سایههای ناشی از عشق را کنار تصویر روشنایی روز میآورد.