شمارهٔ ۴۴۲ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چشم خود بگشا حدیث خوش نگاهی میرود
گردنی برکش که حرف کجکلاهی میرود
در دلش از من غباری هست، پنداری که باز
آب چشمم از برای عذرخواهی میرود
رهروان رفتند و چون از کاروان واماندگان
برق ایشان را ز دنبال سیاهی میرود
آنچه در راه کسی باشد، ازان نتوان گریخت
گر روم بر آب، در پا خار ماهی میرود
وادی عشق است اینجا، نیست نومیدی سلیم
کاروان در منزل از گم کرده راهی میرود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و قدرت نگاه معشوق و تأثیر آن بر شاعر است. شاعر از نگرانیها و احساسات خود سخن میگوید و به نوعی از غم و اندوه سخن میازد. او به سفر عاشقانه اشاره میکند که شاید با درد و رنج همراه باشد و از این که نمیتواند از سرنوشت خود فرار کند، ناراحت است. همچنین، به این نکته اشاره میکند که در وادی عشق، ناامیدی وجود ندارد و کاروان عشق همچنان در حال حرکت است، حتی اگر برخی از مسافران گم شده باشند.