شمارهٔ ۴۴۹ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شد بناگوش، چو صبحم همه یکبار سفید
موی سر بر سر من گشت چو دستار سفید
عجبی نیست درین دور که خط خوبان
در ته زلف شود چون شکم مار سفید
ای گل از چاک گریبان تو حیرت دارم
من که مویم شده چون صبح درین کار سفید
نازم ای رشته ی تسبیح که در حلقه ی کفر
نتواند شود از شرم تو زنار سفید
چشم یعقوب همین بر رهت ای یوسف نیست
چشم ها کرده چنین شوق تو بسیار سفید
تا بود رنگ حنا خون مرا، در ره شوق
نگذارم که شود ناخن یک خار سفید
ترسم از قحط خریدار به عهدت یوسف
موی چون شمع کند بر سر بازار سفید
سبز باید در و دیوار به بنگاله سلیم
چه کنی خانه ی خود را در و دیوار سفید؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و تغییرات زمان اشاره دارد. او از سفیدی موهای خود و تشابه آن به صبح و دستار سفید صحبت میکند و به جذابیت خاص خط خوبان اشاره میکند که در زلف آنها نمایان است. شاعر به گل و زیبایی آن نظاره میکند و از حیرت خود میگوید. متن همچنین به عشق و شوق اشاره دارد و به چشمهای یعقوب (که در جستجوی یوسف است) و آرزوهایش پرداخته میشود. در پایان، شاعر از زیبایی و رنگ سبز در زندگی و خانهاش میگوید و به ضرورت زیبایی و عشق در دنیایش اشاره میکند.