شمارهٔ ۴۵۶ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز می به آب فتادن مرا زیان دارد
شکسته رنگی من بار زعفران دارد
بهار آمد و بی گل شراب نتوان خورد
کلید میکده را نیز باغبان دارد
بود به قصد دلم زلف صیدبند ترا
ز شانه ترکش تیری که در میان دارد
جهان خراب شود گر سری زنم به زمین
جفای چرخ مرا بس که سرگران دارد!
هوای نفس کزو جغد خسته می نالد
هما هم از اثرش درد استخوان دارد
غریب جانوری همچو من ندیده کسی
سلیم گر همه عنقاست، آشیان دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حسرت و دردهای ناشی از عشق و زندگی اشاره میکند. او میگوید که افتادن به دام عشق برایش زیانآور است و رنگ و بوی زندگیاش تحت تأثیر آن قرار گرفته است. با آمدن بهار و نبود گل، نمیتواند از خوشیهای زندگی بهرهمند شود. او به شانههای معشوق و تیر غمانگیز آن اشاره میکند و میگوید که مشکلات و جفای روزگار بر او سنگینی میکند. در نهایت، او احساس میکند که همچون موجودی غریب و تنها در دنیای خود میباشد، حتی در میان مخلوقات نیکسرشت.