شمارهٔ ۴۵۵ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تنها من ضعیف ندارم بدن کبود
عشقم چنان فشرده که شد پیرهن کبود
گر بعد مرگ بنگری، از سنگ حادثات
چون لاجورد سوده بود خاک من کبود
جز من کسی کجاست که گیرد عزای من
همدم! به روز مرگ مرا کن کفن کبود
مجنون خسته، سنگ برای تو می خورد
لیلی! ترا برای چه گردیده تن کبود؟
هرگز مرا به چشم نیاید فلک سلیم
در حیرتم که از چه بود چشم من کبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات عمیق خود درباره عشق و مرگ میپردازد. او بیان میکند که تنها او دچار درد و رنج نیست و عشقش چنان شدید است که به نوعی به زوال و کبودی تبدیل شده است. همچنین به این نکته اشاره دارد که حتی پس از مرگش، هیچکس جز خود او برای عزاداریاش وجود ندارد و به نوعی احساس تنهایی و بیکسی میکند. شاعر از مجنون نیز به عنوان نمادی از عشق و رنج یاد میکند و سوالاتی درباره ناپایداری و بیقانونی زندگی مطرح میکند. در نهایت، او در حالتی از حیرت و گمراهی نسبت به رفتارهای عالم هستی و وضعیت خود قرار دارد.