نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۶۲ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم به سینه ز ننگ سخنوری خون شد

نیم غلام کسی، نامم از چه موزون شد؟

چه قسمت است ندانم ز روزگار مرا

که تا شراب فرو رفت از لبم، خون شد

غم زمانه چو سرمایه ی کریمان است

هر آن قدر که کسی بیش خورد، افزون شد

نبود داخل عیش و نشاط هرگز عشق

به دور ماست که الماس جزو معجون شد

رسید کار به جایی ز عاشقی ما را

که در قبیله ی ما هرکه بود، مجنون شد

سلیم در خم آن زلف، دل قرار گرفت

خبر ندارم دیگر که کار او چون شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان رنج و عذاب‌هایی می‌پردازد که شاعر از عشق و احساسات عمیق خود تجربه می‌کند. او از ننگ سخنوری و عذاب‌های ناشی از عشق صحبت می‌کند و می‌گوید که روزگار او را به حالتی رسانده که حتی شراب نیز به خونش تبدیل شده است. غم و مصیبت‌هایی که در زمانه وجود دارد به نوعی بر زندگی انسان‌ها تأثیر می‌گذارد و هر کس به مقدار بیشتری این درد را می‌کشد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که عشق هیچ‌گاه با خوشی و نشاط همراه نیست و به عبارتی، عشق گاه به جنون می‌انجامد. در خاتمه، شاعر از حال وضعیتی که در آن عاشق شده صحبت می‌کند و نشان می‌دهد که به شدت درگیر این احساسات است.