نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۶۸ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز گریه گشت مرا دیده ی خراب سفید

به رنگ گل که شود در میان آب سفید

برابری به مه من نمی کند هرگز

چنین خوش است ادب، روی آفتاب سفید!

صفای سوختگی بین و فیض آتش عشق

که چون نمک شده خاکستر کباب سفید

ز تاب آتش می بس که چهره اش افروخت

به پیش او نتواند شدن نقاب سفید

ز بس که بی تو سیه دید روزگار مرا

ز گریه شد مژه در چشم آفتاب سفید

کنند اهل محبت ز فیض عشق سلیم

کتان خویش به صابون ماهتاب سفید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و عاشقانه شاعر می‌پردازد. شاعر از گریه و ناراحتی خود سخن می‌گوید و تأثیر آن را بر چشمانش توصیف می‌کند که به سفیدی گل و آب شبیه شده است. او به زیبایی و درخشانی مه و آفتاب اشاره کرده و بیان می‌کند که هیچ چیزی نمی‌تواند با زیبایی معشوقش برابر شود. احساس عشق و سوختگی ناشی از آن در تصویر خاکستر کبابی به کمال نمایان شده و غم و اندوه ناشی از دوری معشوق نیز به وضوح حس می‌شود. در نهایت، شاعر از تأثیر عشق بر زندگی و صفای ناشی از آن می‌گوید که به پاکی و زیبایی شبیه است.