شمارهٔ ۴۷۰ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شورش منصور را آخر سرم معراج شد
مغزم از آشفتگی چون پنبهٔ حلاج شد
تاب یک افغان ندارد از نزاکت گوش گل
زین چمن صد بلبل از بهر همین اخراج شد
در گره چون غنچه محکم دار نقد خویش را
تا صدف بگشود دست بسته را، محتاج شد
پادشاه وقت خویشم کرد یک جام شراب
همچو شمعم شعلهای بر سر دوید و تاج شد
هرچه حاصل شد سلیم از عمر، آن را عشق برد
زین سفر هر چیز آوردیم، صرف باج شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان آشفتگی ذهنی شاعر اشاره دارد و از شورش "منصور" و عواقب آن سخن میگوید. شاعر به تشبیهاتی مانند پنبه و بلبل میپردازد و نشان میدهد که در این شرایط چگونه به دشواریها و ناکامیها مینگرد. در انتها، او به عشق اشاره میکند که هرچه از سفر به دست آورده، به نوعی صرف باج و تسلیم شده است. در کل، مضمون شعر حول ناامیدی و تأمل در مورد عشق و زندگی میچرخد.