نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷۴ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به دست آیینه از عکس رخش گلدسته را ماند

ز شانه زلف او هندوی ترکش بسته را ماند

پریشانی ز شوق طرهٔ آشفته‌ای دارد

حدیث من که عقد گوهر بگسسته را ماند

شدم آسوده تا بر یاد او چشم از جهان بستم

به چشم من خیالش زخم مرهم بسته را ماند

مگر از صبح محشر روزن من روشنی یابد

که شب‌های سیاهم ابروی پیوسته را ماند

سلیم او را به جای خویش آوردن نه آسان است

دل آوارهٔ من عضو از جا جسته را ماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی‌های محبوب خود می‌پردازد و احساسات عمیقش را نسبت به او بیان می‌کند. او چهره‌ی محبوبش را با گلدسته‌ای تشبیه می‌کند و زلف‌هایش را به ابرهای دلتنگی و شوق مرتبط می‌سازد. شاعر از درد و فقدان ناشی از جدایی صحبت می‌کند و بیان می‌کند که یاد محبوبش در دلش زخم و مرهمی در عین حال است. او در آرزوی آن است که در روشنایی روزی روز محشر، از شب‌های تاریک خود رهایی یابد. در نهایت، او اذعان می‌کند که از دست دادن محبوبش برای دل آواره‌اش بسیار دشوار است.