نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸۵ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

نگاه از شوق دیدارت به چشم من نمی‌گنجد

چراغی کز تو روشن شد در او روغن نمی‌گنجد

هوای دامن صحرا چنانم مضطرب دارد

که همچون گردبادم پای در دامن نمی‌گنجد

سفر کردن به سوی دوستان ذوق دگر دارد

نسیم مصر از شادی به پیراهن نمی‌گنجد

دلی دارم من دیوانه از ذوق تماشایت

که چون آیینهٔ خورشید در گلخن نمی‌گنجد

درون غنچه می‌گنجید بوی گل، ولی اکنون

ز بس رسوا شد از شوق تو، در گلشن نمی‌گنجد

سلیم از بخیه زخم من ندارد قسمتی، آری

دلم از بس پر است از غم، در او سوزن نمی‌گنجد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به شدت شوق و اشتیاق خود برای دیدار محبوبش را بیان می‌کند. او می‌گوید که نگاهش از شوق دیدار آنقدر بزرگ است که در چشمانش نمی‌گنجد. همچنین به روشنایی ناشی از این عشق اشاره می‌کند که در وجودش جا نمی‌شود. اضطراب و هیجانش در انتظار دامن صحرا و دوستانش از حد فراتر رفته است. دل او به خاطر عشق و شوق دیدن محبوبش دیوانه و پر از غم است که جا برای درد و زخم‌هایش ندارد. به طور کلی، این شعر تصاویری از عشق عمیق و حسرت را به تصویر می‌کشد.