شمارهٔ ۴۹۱ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز دام عشق کی آزادیام هوس باشد
که رخنه در دلم از رخنهٔ قفس باشد
چه می کند چمن عیش ما بهاری را
که همچو فصل گل صبح، یک نفس باشد
درین چمن چه کنی فکر آشیان که درو
بنفشه را سر پرواز چون مگس باشد
ز بخت خویش چه نقصان که نیست در کارم
چو می فروش که همسایه ی عسس باشد
سلیم توبه ز می کرده ام، ولی در بزم
کسی که می دهدم جام، تا چه کس باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و وابستگی عمیق خود سخن میگوید و احساس آزادی را در مقابل هوس مطرح میکند. او به نوعی به قفس بودن دلش اشاره میکند و بیان میکند که زندگیاش شبیه به بهاری است که از گلها بیبهره است. شاعر همچنین به نگرانی از آینده و اندیشیدن به آشیانهاش میپردازد، و حسرتی دارد که در کارش نقصی وجود دارد. او از تجربهای از توبه سخن میگوید، اما همچنان در شوق مینوشید و تلاش دارد بفهمد دیگران چه بر سرش میآورند. در کل، شعر احساسات متضادی از عشق، آزادی، نگرانی و شوق به زندگی را به تصویر میکشد.