نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۲۸ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بر رخت راه نگاه از گلستان بیرون رود

شانه در زلف تو از موی میان بیرون رود

می روی از باغ و گل ها را پریشان می کنی

چون عزیزی کز میان دوستان بیرون رود

چون بسوزم، هر نفس خاکسترم از شوق گل

بی نسیمی همچو دود از آشیان بیرون رود

گر گل از بلبل حجابی می کند باور مکن

باش چندان کز گلستان باغبان بیرون رود

نه همین تنها ره کنعان زلیخا بسته است

می برد غیرت به هر سو کاروان بیرون رود

بس که دارم یار دور افتاده ای در هر دیار

می روم از خود، به هر سو کاروان بیرون رود

ذوق مستی آن کسی دارد که چون بلبل سلیم

در بهار آید به باغ و در خزان بیرون رود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات شاعر نسبت به معشوق و عشق می‌پردازد. شاعر با تصاویری زیبا از گلستان و بلبل، به درد فراق و آرزوهایش اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که عشقش او را به شدت می‌سوزاند و حس می‌کند که همچون دود بی‌نسیم، از وجودش دور می‌شود. همچنین به زیبایی و جذابیت معشوق در میان دوستان اشاره دارد و نشان می‌دهد که عشق واقعی، آدم را به سفر و جستجو در هر سو می‌کشاند. شاعر در نهایت به این نکته می‌رسد که لذت واقعی در عشق به مانند بلبل در بهار است، که باید از آن بهره‌مند شد و در فراق و دوری نیز ادامه داد.