نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۴۷ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سرشک شوق تو آبی به جوی ما آورد

غبار کوی تو رنگی به روی ما آورد

جهان سفله اگر داد جرعه ی آبی

همان نفس چو می آن را به روی ما آورد

رسید لشکر خط، عاشقان ز جا رفتند

جهان ترا به سر گفتگوی ما آورد

به می فروش بگویید رحم خوش چیزی ست

خمار، رعشه به دست سبوی ما آورد

سلیم قطره ی آبی نمی توان خوردن

چه دست بود که غم بر گلوی ما آورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این اشعار درباره عشق و شوق به معشوق است. شاعر از سرشک شوق و زیبایی‌های جهان صحبت می‌کند که به خاطر معشوق در زندگی‌اش ایجاد شده‌اند. دنیا اگر حتی صدای زنده‌گی را به او بدهد، باز هم این عشق است که به او زندگی می‌بخشد. شاعر به لشکر عاشقان اشاره می‌کند که برای دیدار معشوق آمده‌اند و این عشق سوالات و گفتگوهای مهمی را برای او به همراه دارد. همچنین، او از دوستی و مهربانی در می‌فروشی سخن می‌گوید که به او شوق و حال خوش می‌بخشد. در نهایت، شاعر اشاره می‌کند که حتی قطره‌ی آبی ساده نیز نمی‌تواند بر غم و مشکلات او غلبه کند، بلکه عشق و شوق به معشوق است که به او حس زندگی می‌دهد.