شمارهٔ ۵۵۴ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به هر چمن که دلم با فغان درون آید
ز داغ لاله ی او تا به حشر خون آید
به شوق دیدن من سر به کوه و دشت نهد
ز هر دیار که دیوانه ای برون آید
نمی شود به فسون رام با کسی این مار
مرا به دست، سر زلف یار چون آید؟
نظر به جانب گل بی رخ تو نگشایم
به دیده ام چو گل چشم اگر درون آید
به فیض عشق بنازم که آفتاب سلیم
به دیدنم همه صبح از پی شگون آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوقش است. شاعر به شدت از دوری معشوق رنج میبرد و با فریاد در دلش، از داغی که به خاطر او در دل دارد، صحبت میکند. او به شوق دیدار معشوق خود، هر کجا که میرود، به کوه و دشت میرسد. شاعر همچنین اشاره میکند که نمیتوان به راحتی با کسی مانند او سرگرم شد و تنها عشقش او را آرام میکند. او بر این نکته تأکید دارد که حتی نگاه به گلها را نیز وقتی معشوقش در نظرش نیست، نمیتواند تحمل کند و در نهایت به خاطر عشقش به معشوق، زندگیاش پر از روشنایی و شگون است.