شمارهٔ ۵۶۲ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نماند باده و آن تندخو نمیآید
بهار آمد و گل رفت و او نمیآید
خمار همچو منی را شکستن آسان نیست
کجاست خم که ز دست سبو نمیآید
چه سود جلوهٔ خوبان، که از حجاب مرا
نظر بر آینه کردن ز رو نمیآید
چو فاخته نکنم یاد نالهای هرگز
که موج سرمه ز دل تا گلو نمیآید
ز شوخچشمی گلهای این چمن، بلبل
ز بس که تر شده، پرواز ازو نمیآید
سلیم مشکل اگر افتدم گذر به وطن
به سوی چشمه دگر آب جو نمیآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و اندوه شاعر اشاره دارد. شاعر از عدم حضور معشوق و گذر زمان و طبیعت صحبت میکند. بهار آمده و گلها رفتهاند، اما معشوق هنوز نیامده است. شاعر احساس میکند که شکستن حالت خمار و اندوهش آسان نیست و دلتنگی و کمبود معشوق او را آزار میدهد. همچنین، او از زیباییهای دنیای اطراف میگوید، اما حس میکند که این زیباییها نمیتوانند او را تسلی دهند. در نهایت، شاعر از سختیهای زندگی و دوری از وطن سخن میگوید و در حسرت رسیدن به سرچشمهای تازه است.